ناصر عبداللهی

آلبوم عشق است

 

 

تاریخ انتشار : 1379
ناشر : دارینوش

شاعر غزل : محمد علی بهمنی
غزل خوانی : پرویز پرستویی
خواننده و آهنگساز : ناصر عبداللهی
خواننده مهمان : امیر کریمی
به یاری فریدون شهبازیان

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید !

 

 

ترانه ها :

 

1-عشق است

2-طعنه ناشنیده

3-زیباست آزادی

4-تو ای عشق

5-پیرم اما

6-تلخ و شیرین

7-عطر حضور شما

8-ابر و آفتاب

9-رنگ سال گذشته/تنهایی

10-شیوه ی ما

11-هنوز زنده ام/همیشه

12-ماه من

13-دلم خوش است

14-نا مهربانی

 

 

 

عشق است (پرویز پرستویی)


گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه ویرانه کنی ساخته ی دل ها را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمده امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را
حیف از امروز که بی عشق به شب آمد
ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را


طعنه ی ناشنیده

تنظیم : شادمهر


این شفق است یا فلق مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام جان دقایقم بگو
این شفق است یا فلق مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام جان دقایقم بگو
آینه در جواب من باز سکوت می کند
باز مرا چه می شود  ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشته ام
طعنه نا شنیده را
در همه حال خوب من
با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان ، گور علایقم بگو
جان همه شوق گشته ام
طعنه نا شنیده را
در همه حال خوب من
با تو موافقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم
اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی
اگر که لایقم بگو
من که هر آنچه داشتم
اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی
اگر که لایقم بگو
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا ، بگو که عاشقم بگو
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا ، بگو که عاشقم بگو
من به کجا رسیده ام ، جان دقایقم بگو
من به کجا رسیده ام ، جان دقایقم بگو



زیباست آزادی (پرویز پرستویی)

من که هر آنچه داشتم
اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی
اگر که لایقم بگو

تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت ، خاک بی خزانم
گر چه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشنایی هات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی
ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم
که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی
من اما جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم
نیستی شاعر...
نیتسی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ور نه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلان
عقل یا احساس ؟ حق با چیست؟
پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم


تو ای عشق
تنظیم : شادمهر

جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو می خواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
که من پاسخی چون تو می خواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم می زند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
نشستم به بامی که بامی ش نیست
شگفتا دلم می زند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
بر آن است شب تا بخوابم که شر
بزن باز بر زخم من نیشتر
دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر
تو ای عشق او را به دریا ببر
تو ای عشق او را به دریا ببر


پیرم اما(پرویز پرستویی)


بگذارید اگر هم نه بهاری باشم
شاعر سوخته گلهای سخاری باشم
می توانم که خودم را بسرایم
هر چند نتوانم که همانند قناری باشم
معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست
پیرم اما بگذارید که جاری باشم
کاری از پیش نبردم همه عمر
ولی شاید این لحظه نایافته کاری باشد
همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شماری باشم
همه درد من این است که می پندارم
دیگر ای دوست من ، دوست نداری باشم
مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است
کاش شایسته این خاکسپاری باشم



تلخ و شیرین
تنظیم : محمدرضا چراغعلی

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست ، آن من
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی می کند فریاد یا پژواک ،جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست ، حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری
تیغ تاتاری...
چه فرقی می کند فریاد یا پژواک ، جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست ، حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری
تیغ تاتاری...


عطر حضور شما(پرویز پرستویی)

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست ، حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من ، نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟


ابرو آفتاب

تنظیم : بهنام ابطحی

خواننده میهمان : امیر کریمی

 

حیف از امروز که بی عشق به شب آمد ... ای عشق


قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همون که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
به یکی جرعه اش خراب شدیم
ای مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن آسودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
ای مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همون که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشیم
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی
ما که با مرگ بی حساب شدیم
ما که با مرگ بی حساب شدیم
ما که با مرگ بی حساب شدیم
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همون که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
به یکی جرعه اش خراب شدیم



رنگ سال گذشته/تنهایی(پرویز پرستویی)


قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همون که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم


رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ازداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند ، چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام...دوست دارند...دوستان...لالم


تنهاییم را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را بر سفره رنگین خود بنشانمت ، بنشین ، غمی نیست...
حوای من ! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید ... هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست




شیوه ی ما
تنظیم : محمدرضا عقیلی

نتوان گفت که این قافله وار می ماند
خسته و خفته از این خیر جدا می ماند
این ره این نیست که از خاطره اش یاد کنیم
این سفر همره تاریخ به جا می ماند
این ره این نیست که از خاطره اش یاد کنیم
این سفر همره تاریخ به جا می ماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دلسیر ز هر دام رها می ماند
می رسیم آخر و افسانه وا ماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند
بی صداتر ز سکوتیم
بی صداتر ز سکوتیم
ولی انگار خروش نعره ی ماست که در گوش شما می مانید
بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما
مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند
بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما
مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند


هنوز زنده ام/همیشه(پرویز پرستویی)


در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه نا باور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرز علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به چشم تنگی نامردم زوال پرست
همیشه شایعه و انعکاسهای همیشه
شیوع پچ پچه ها و تماسهای همیشه
دلی شکنجه شد و غرق خون به گوشه ای افتاد
دوباره سینه به سینه ... هراسهای همیشه
ندیدی ؟ یکی هم در این محله...هم اینک

شبیه سازی مرگ و قیاسهای همیشه
چه سوژه ای ! چه نگاهی ! چه حس زاویه داری !

و خلق یک اثر و اقتباسهای همیشه
کسی به تسلیتم یک دقیقه لال نشد
چقدر بی کس ام ... ای سرشناسهای همیشه




ماه من
تنظیم : محمدرضا چراغعلی


نهاده اند یکی سنگ بر مزار نبوغم
به پاس آن همه لوح و سپاسهای همیشه


از خانه بیرون می روم اما کجا امشب؟
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو می افتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
ها سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن غرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی ارم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟



دلم خوش است(پرویز پرستویی)


امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن غرق را ماه من بیرون بیا امشب

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود ... آری !
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای کنم ... انگار کوه کندم
من آن زلال پرستم در آبگند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب در غمها
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
"دلم" خوش است که در غربت وطن بودم
عشق است ... عشق است...!
عشق ... عشق ... عشق...!


نامهربانی


در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زد
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من ... من این بر شانه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست


ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست




 
شما اینجا هستید: Home آلبوم ها عشق است آلبوم عشق است